مرداد۱
نباید فراموش کرد که نقش خواص، در مقام رهبران افکارعمومی، در تشخیص فتنه خیلی اثرگذارتر از سایرین است و مسلماً آنها در فتنهها، در بوته آزمایش بزرگتری قرار میگیرند. راه نهایی برون رفت از این فتنهها و تشخیص سَره از ناسَره برای خواص، تقوای الهی است. تقوای الهی، هم برای خواص مذهبی و هم خواص سیاسی، راهگشای تشخیص و تدبیر می باشد، وظیفه مردم جامعه نیز در رویارویی با فتنهها، پیروی از خواص با بصیرت است. مردم، به رهبری ولی فقیه و با پیروی از خواص با بصیرت، میتوانند از رشد فتنه جلوگیری کنند؛ چون رشد فتنه، زمینهساز پیشبرد اهداف دشمنان قسمخورده است
در حوادث فتنه گون، تشخیص حق و ناحق بسیار دشوار می شود. این فضای غبار آلود از این جهت حاصل می شود که خواص، در هر دوطرف ماجرا، ادعای حق و حقیقت میکنند. و به مسائل و شبهات به گونه ای پاسخ میدهند که تشخیص حق برای شاهدان ماجرا دشوار میشود.
در فتنه چون دو طرف مسلمانان هستند، همان هایی که نماز می خوانند، همان هایی که سوابق آن چنانی دارند -همان هایی که القاب آن چنانی گرفته اند -کسانی هستند که الان هم دم از قرآن و ائمه میزنند – و …. تشخیص بسیار سخت است .
خاطرم هست که استاد پناهیان، در جایی فرموده بودند که مراقب حواث فتنه گون در آینده باشید! چرا که در آینده، هر دو طرف ماجرا زیر علم حسینی سینه خواهند زد!
حضرت آقا هم فرمودند که : در حوادث فتنه گون، تشخیص «مهاجم و مدافع» و «دوست و دشمن» دشوار است.
آنچه که اهمیت دارد، سابقه افراد یا خدماتشان نیست! آنچه که اهمیت دارد، وضعیت کنونی افراد است.
آیا فتنه همیشه در سطح کلان و در یک کشور بزرگ اتفاق می افتد یا، ممکن است برای افراد و مسئولین معمولی جامعه هم اتفاق بی افتد؟
قطعا در طول زندگی ما، اتفاقاتی خواهد افتاد که فضای آن غبار آلود خواهد بود و هر دوطرف فریاد “انا الحق” سرخواهند داد.
پیچیدگی فتنه های آینده و شباهت بسیار زیاد آنها با جریان حق، قدرت بصیرت بسیار بیشتری می خواهد، لذا برای پیروزی بر فتنه های آخرالزمان باید بصیرت کسب کنیم و همانطور که خداوند فرموده است: «ان تتقوا الله یجعل لکم فرقانا»، راه کسب بصیرت و پیروزی بر فتنه ها، رعایت تقوای الهی و تمسک به ولایت است
راه تشخیص حق و حقیقت در حوادث فتنه گون چیست؟
۱- حرف و حدیث ها افراد را با شاخص بسنجیم. (باید بررسی کنیم که آیا حرفی که یک شخص میزند و یا کاری که انجام میدهد، باعث شادی دل اما زمان است و رهبری است یا نه؟)
۳- آیا نتیجه رفتار و گفتار افراد، باعث خدمت به مردم و اسلام است یا ایجاد محدودیت برای آن؟
۲- رفتار و افکار افراد باعث وحدت است یا جدایی؟ (افرادی که دل نگرانی برای انجام امور خدایی دارند، یکی از بزرگترین دغدغه هایشان، وحدت میان مسلمانان است. از همین رو به راحتی میتوان تشخیص داد که یک فتنه گر، افراد را گروه بندی و دسته بندی میکند و وحدت را از بین می برد)
انشاالله که همه ما، بتوانیم با کسب بصیرت و رعایت تقوای الهی، و تمسک به ولایت، در مقابل فتنه ها درست عمل کنیم.
پی نوشت: برای من هم دعا بفرمایید. این روزها شدیدا مشکلات از هر جایی به سرم می بارد. (از مشکلات فکری و فرهنگی گرفته تا مشکلات مالی و اقتصادی و …)
محبوب من ، مرا ببخش بخاطر درهایی که کوفتم و خانه ی تو نبود !
مرداد۴
از پسر یکی از دوستام پرسیدم:
«وقتی بزرگ شدی میخوای چیکاره بشی؟»
نگاهم کرد و گفت که میخواد رئیس جمهور بشه.
دوباره پرسیدم:
«اگه رئیس جمهوربشی اولین کاری که دوست داری انجام بدی چیه؟»
جوابش این بود که به مردم گرسنه و بیخانمان کمک میکنه.
بهش گفتم :
«نمیتونی منتظر بمونی که وقتی رئیس جمهور شدی، این کارروانجام بدی، میتونی ازفردا بیای خونهی من وچمنها رو بزنی، درختها رووجین کنی و پارکینگ رو جارو کنی. اونوقت من به تو۵۰ دلار میدم و تو رو میبرم جاهایی که بچههای فقیرهستن و تو میتونی این پول رو بدی بهشون تا برای غذا وخونشون خرج کنن.»
مستقیم توی چشمام نگاه کرد و گفت:
“چرا همون بچههای فقیر رو نمیبری خونهت تا این کارها رو انجام بدن و همون پول رو به خودشون بدی؟”
نگاهی بهش کردم و گفتم به دنیای سیاست خوش اومدی…!
تیر۰
مردی به حضرتش گفت: یا ابْن رسول الله، من شیعه شما هستم!
فرمود: ای مرد از خدا بترس و ادعا مکن چیزی را که خداوند تکذیب نماید و بر ادعایت گناهکارت شمارد. شیعیان ما کسانی خواهند بود که قلبشان پاکیزه از غل و غش و خیانت باشد، لکن تو می توانی ادعا کنی که از علاقهمندان و دوستداران ما هستی.
تیر۰
سال اول جنگ بود. به مرخصی آمده بودیم. با موتور از سمت میدان سرآسیاب به سمت میدان خراسان در حرکت بودیم. ابراهیم عقب موتور نشسته بود.
از خیابانی رد شدیم. ابراهیم یکدفعه گفت: امیر وایسا! من هم سریع آمدم کنار خیابان. با تعجب گفتم. چی شده؟!
گفت: هیچی، اگر وقت داری بریم دیدن یه بنده خدا! من هم گفتم: باشه، کار خاصی ندارم.
با ابراهیم داخل یک خانه رفتیم. چند بار یاالله گفت. وارد اتاق شدیم. چند نفری نشسته بودند. پیرمردی با عبای مشکی و کلاهی کوچک بر سر بالای مجلس بود.
به همراه ابراهیم سلام کردیم و در گوشه اتاق نشستیم. صحبت حاج آقا با یکی از جوانها تمام شد. ایشان رو کرد به ما و با چهرهای خندان گفت: آقا ابراهیم راه گم کردی، چه عجب این طرفها!
ابراهیم سر به زیر نشسته بود. با ادب گفت: شرمنده حاج آقا، وقت نمیکنیم خدمت برسیم.
همین طور که صحبت میکردند فهمیدم ایشان، ابراهیم را خوب میشناسد حاج آقا کمی با دیگران صحبت کرد. وقتی اتاق خالی شد رو کرد به ابراهیم و با لحنی متواضعانه گفت: آقا ابراهیم ما رو یه کم نصیحت کن!
ابراهیم از خجالت سرخ شده بود. سرش را بلند کرد و گفت: حاج آقا تو رو خدا ما رو شرمنده نکنید. خواهش میکنم اینطوری حرف نزنید بعد گفت: ما آمده بودیم شما را زیارت کنیم. انشاءالله در جلسه هفتگی خدمت میرسیم.
بعد بلند شدیم، خداحافظی کردیم و به بیرون رفتیم.
بین راه گفتم: ابراهیم جون، تو هم به این بابا یه کم نصیحت میکرد. دیگه سرخ و زرد شدن نداره!
با عصبانیت پرید توی حرفم و گفت: چی میگی امیر جون، تو اصلا این آقا رو شناختی!؟ گفتم: نه، راستی کی بود!؟
جواب داد: این آقا یکی از اولیای خداست. اما خیلیها نمیدانند. ایشون حاج میرزا اسماعیل دولابی بودند.
سال ها گذشت تا مردم حاج آقای دولابی را شناختند. تازه با خواندن کتاب طوبی محبت فهمیدم که جمله ایشان به ابراهیم چه حرف بزرگی بوده.
*راوی: امیر منجر
تیر۴
این روزها بسیار سرم شلوغ شده. تعدد پروژه ها باعث شده که کمتر فرصت وبلاگ نویسی داشته باشم.
جشنواره رسانه های دیجیتال هم که نزدیکه. فقط خدا میدونه امسال با وجود این همه رقیب، چطور میشه خودمون رو در رتبه های نخست جا بدیم!
ای کاش وقت و زمان من، بیشتر برکت کند؛ بلکه بیشتر به کارهایم برسم!
چقدر خوب بود اگر یک شبانه روز ۳۴ ساعت بود!
راستی! باجناقم یه پسر کوچولو داره به اسم امیرعلی! از اون دسته موجودات بامزه ای که توانایی بالا رفتن از دیوار راست رو به صورت بلقوه داره!!!
فعلا که از من خجالت میکشه و دور و بر من پیداش نمیشه!
التماس دعای شدید. در هنگام عبادات، به یاد ما هم باشید.
تیر۰
امام على علیه السلام :
اِقبَل عُذرَ أخیکَ، فَإِن لَم یَکُن لَهُ عُذرٌ فَالتَمِس لَهُ عُذرا؛
عُذر برادرت را بپذیر، و اگر عذرى ندارد، برایش عذر بتراش.
– تحف العقول : ص ۱۱۲
خرداد۴
این روزها واژه شهادت را از زبان بسیاری از دوستان حزب اللهی خودم میشنوم. در ادامه میخواهم حرفهایی بزنم که شاید به چیزهایی محکوم بشم که حق نیست. به هرحال امیدوارم دوستان این مطلب را بدون تعصب مطالعه کنند.
به فرموده شهید مطهری شهادت مرگ آگاهانه در راه هدف مقدس است. عملی آگاهانه و اختیاری است و شهیدان شمع محفل بشریت هستند.
این روزها این سوال اساسی ذهنم را مشغول به خود کرده است که چگونه باید شهادت را طلب کنیم که از روی هوای نفس نباشد؟
انسان همیشه کمال طلب است و تمایل درونی دارد که در اوج بماند. مبادا شهادت طلبی ما، از این تمایل درونی ریشه گرفته باشد!
آیا این مهم نیست که بدانیم چه زمانی باید در راه خدا کشته شد و چه زمانی باید در راه خدا نفس کشید؟! چرا قطعا مهم است!
پس چرا اینقدر در دعاهای خودمان، دائما شهادت را از خداوند طلب میکنیم؟
در فیلم ملک سلیمان نبی، جمله ای از زبان حضرت سلیمان بیان میشود که بسیار قابل توجه است:
خدایا! ما را از مردن در راه تو باکی نیست، اما میترسیم که این مفسدان، ملک تو را به تباهی و فساد بکشانند. پس دیگر بار تو ما را یاری کن که تو بهترین نصرت دهندگانی…
آیا مردن در راه خدا، همیشه لازم و ضروری است؟ اگر بنا را بر این نهاده ایم که در راه خدا گام برداریم، پس بهتر است به جای اینکه برای خدا تعیین تکلیف کنیم، گوش به فرمان باشیم و از خداوند بخواهیم که عاقبت بخیر شویم.
عاقبت بخیری، یعنی اینکه:
خدایا! اگر زنده ماندن ما (و کارهای ما در این دنیا) باعث خوشنودی دل امام زمان است، ما را زنده بدار، و اگر کشته شدن ما در راه ایشان باعث خوشنودی ایشان است، ما را به فیض شهادت نائل فرما.
امین یا رب العالمین
خرداد۲
بلاخره بعد از دو ماه، یه خورده (فقط یه خورده) سرم خلوت تر شد. برنامه نویسی برای پروژه ای که مدتها در ذهنم روش کار کردم رو آغاز کردم.
در مورد این پروژه فقط همینقدر میتونم توضیح بدم که در مقابله با تحریم های گوگل علیه کاربران ایرانی، این پروژه رو برنامه ریزی کردم. آخه این سرویس الان در گوگل وجود داره اما برای کاربران ایرانی مسدود کرده. به امید خدا اگر این سرویس با موفقیت اجرا بشه، مشکل فارسی نویسی در همه سایت ها و وبلاگ های کشور حل میشه. انشاالله.
به قول بعضی ها (!): می شود! می توانیم! بگم؟! اسنادش موجوده ها!!!!!!!
خرداد۴
شاید شما هم مثل من، تا به حال در فیلمهای سینمایی یا سریالهای تلویزیون با جادوهایی مثل “سنگ آرزو” یا “چراغ جادو” مواجه شده باشید!
نمیدونم اینجور اشیاء و وسایل ماورائی از کجای ذهن انسان زده بیرون (!) اما هرچی هست، با اون شکل و شمایلی که داره، ظاهرا فقط به درد همون دوران کودکی میخوره چون بیش از حد غیرواقعیه!
البته چیزهای غیرواقعی زیادی در دوران کودکی ما وجود داره که کم کم به واقعیت تبدیل میشه.
مثلا در دوران کودکی ما، گاهی یک ماشین اسباب بازی وجود داره که باهاش قان قان (یعنی: رانندگی) میکنیم و یا عروسکهایی که روی پای ما لا لا میکنن…!
وقتی بزرگ میشیم، اون ماشین هم بزرگ میشه! اونقدری که می تونیم سوارش بشیم! و البته اون عروسک هم جون میگیره و میشه فرزند ما…
و البته فقط اسباب بازی ها نیستند که همراه با ما بزرگ میشن! بلکه خیلی از رویاهای ماورائی ما نیز هم ….!
یکی از این رویاها همین سنگ آرزوهاست! جالبه بدونید که این سنگ ها واقعا وجود دارند.
اون ماجرای لباس پادشاه رو شنیدین که بهش گفتند، لباس تو رو فقط آدمهای خوب میبینن؟!؟
این سنگها هم دقیقا همین حالت رو دارن و اگر آدمهای خوبی باشیم و اعتقاد قلبی بهشون داشته باشیم، میتونیم این سنگها رو ببینیم و آرزوهامون رو براشون زمزمه کنیم.
من یه دونه از این سنگها دارم!
یه تیکه سنگ کوچولو که اگه توی دستت نگه داریش و دستت رو مشت کنی، هیچکس نمیبینش! اما این سنگ…! این سنگ شاهد اتفاقات بزرگی بوده و به همین خاطر، توانایی های زیادی به دست آورده! از جمله برآورده کردن آرزوها! و برای همین اسمش رو گذاشتم سنگ آرزوها…!
یه تیکه سنگ که شاهد به شهادت رسیدن بچه های گردان فجر بهبهان بوده…
این سنگ کوچولو، در تاریخ ۲۴ دیماه ۱۳۵۶ شاهد بمب های شیمیایی بود که روی سر بچه ها بهبهان ریختند و ۹۰ نفر در همون لحظه به شهادت رسیدند. و این سنگ، شهادت همه اونها رو دید…
شاید در اون لحظه، صدایی از این سنگ بلند نشد، اما یقینا صدای همه اون بچه ها رو شنیده و الان که سالها از اون ماجرا میگذره، حتما هنوز هم صدای اون بچه ها توی دل این سنگ کوچولو مونده…
حالا کافیه هروقت دلت میگیره، این سنگ رو توی دستت بگیری و به بیسیم چی گردان فجر بیسیم بزنی…!
من: از من! به بیسیم چی شهدا!
بیسیم چی: سلام. به گوشم!
من: حاجی! به رفقای ما بگو اینجا نیاز به کمک دارم، بگو به داد من برسن…
بیسیم چی: حاجی جون! قبلا خبر گرفتاریهای شما به گوش ما رسیده. برات نیرو فرستادیم، منتظر باش…! یا زهرا (س)
من: یا زهرا (س)

